من از نهایت شب حرف میزنم من ازنهایت تاریکی واز نهایت شب حرف می زنم اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
پای اگر فرسودم و جان کاستم آنچنان رفتم که خود میخواستم هرچه گفتم جملگی از عشق خاست جز حدیث عشق گفتن دل نخواست حکمت این عشق از دلدادگیست عشق بی دلدادگی دیوانگیست گر در این راه طلب دستم تهیست عشق من پیش دلم شرمنده نیست