تبليغاتX
< > عشق گمشده

ما که اینچنین از چشم خلق افتاده ایم روزگاری سردر آغوش نگاری داشتیم






تولد من | یکشنبه هفدهم آبان 1388 | 0:24 

امروزتولدم بود       ***  اما کسی نفهمید!

حتی برای تبریک   ***   یک دوست هم نخندید

گرچه تولدمن       ***   تکرارعمرمن بود

تکرار عمرفانی     ***    بردفتر دلم بود

تولدم مبارک!

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

دلم هواتو کرده | شنبه دوم آبان 1388 | 0:36 

کی اشکاتو پاک می کنه   شبا که غصه داری                

دست رو موهات کی میکشه   وقتی منو نداری

 

شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره                     

از کی بهونه میگیری    تو شبای بی ستاره

 

برگریزون های پاییز   کی چشم به راهت نشسته

از جلو پاهات جمع می کنه   برگای زرد و خسته

 

کی منتظر می مونه  حتی شبای یلدا                            

تا خنده رو لبات بیاد   شب برسه به فردا

 

کی از سرود بارون   قصه برات می سازه                     

از عاشقی می خونه   وقتی که ماه درازه

 

کی از ستاره بارون     چشماشو رو هم می ذاره           

نکنه ستاره ای بیاد    یاد تو رو نیاره  .....

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

محکوم پاییزی | چهارشنبه یکم مهر 1388 | 1:55 

ای کاش در این دنیا پا ی نگذارده بودم

که چنین زاروپریشان

دز این روزگار نامردان

پی معشوقه بی عشق

با قدمهای لرزان

زپس روزگاران

با چشمهای گریان

بشتابم

 

پی نوشت:

خداوندا ای کاش هرگز پاییز را خلق نمیکردی

که این مخلوق محکومت

که محکومیتش تنهاییست

حلق نمی شد

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

بی تو | چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 14:49 

شب سياه تنهايي قلبم

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر مي آورم ...

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و دلتنگی ...

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم را

وادار به اشک ریختن کردند...

اشکهایی که تمامی نداشتند ...

یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود...

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد...

هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود ...

یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود...

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم...

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب سياه تنهايي قلبم هست ...

پی نوشت:

هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ...

        گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد

       هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن

         اما ....... باز هم سایه های

 خاطراتت مرا رها نکرد

 نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ...

  اما ...اما نمی خواهم حتی لحظه ای

          فراموشت کنم با این که می دانم تو خودت این را نمی دانی

 ولی همین که قلبم .. روحم با توست برای من کافیست

             وقتی عاشقی .. اصلا لازم نیست بفهمی چه پیش می آید ...

             چون همه چیز درون تو رخ می دهد

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

پایان زندگی | چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 | 14:26 

مدت زیادیست که منتظرت هستم، مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم

تنها و بی کس در تاریکی

لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود

در ذهنم

 

سروصدایی در روحم پرسه می زند

واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد

وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم

 

ندای مرگ فریاد می زند، گویی سرچشمه اش در درون من است

به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو

 

تحمل ندای مرگ، ندای خودکشی، ندای به هلاکت رسیدن

را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم

این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تو

 

اما این شبیه احساس تونیست نسبت به من

 

مراسم مرگ آغاز می شود، وقتی که خورشید در کسوف است

ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری

تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن

ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

 

اکنون دیگر راه برگشتی نیست

نابودی مطلق من

پایان زندگی من

پایان تنهایی من

 

به چهره ام نقابی زدم، نقاب غم، نقاب بی کسی، نقاب مرگ

اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است

من خود را تسلیم تاریکی می کنم

ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

 

خورشید سیاه، تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

یاد تو | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 0:27 

نمی دانم چه بگویم و یا چه بنویسم ، نمی دانم که از کجا باید شروع کرد از کدامین لحظه ،لحظه ای

 که اینگونه مرا شیدای تو کرد درست به خاطر ندارم روز بود یا شب خورشید در آسمان بود یا ماه

زیرا با دیدن تو لحظه های خود را به فراموشی سپرده بودم ولی این را می دانم که قشنگ ترین ساعات عمرم بود زمان عاشق شدن و دل باختن لحظه ای که خداوند به کمتر کسی هدیه می دهد .نمی دانم که اولین نگاه را به یاد داری چه لحظه ای با شکوهی و زیبایی بود و به یاد ماندنی وبا وقار در نگاهمان وفا ولطف ارزانی یک دیگر داشتیم و صمیمیت را آن  چنان که شایسته بود در نمودار آشنایی ترسیم نمودیم .بیان آن دقایق برایم دشوار است چرا که جلوه آن اوقات را تنها از خاطرم می توانم بگذرانم ،لحظاتی که به یاد تو هستم برایم بهترین دقایق است آری من نیزدل باخته بودم به یک نگاه نافذ و پر معنا که هرگز نتوانستم خود را از آن رها کنم نمی دانم که در وجودت چه دیدم که اینگونه تورا دوست دارم ،چه پاک و مقدس است عشقی ازلی و بی پایان

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشمات منوببخش

منوببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منوببخش اگه برات سبد سبد گل می یارم

منوببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منوببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منوببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منوببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

منوببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منوببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منوببخش

منوببخش اگه برات می میرم و زنده می شم 

اگه با دیوونگی هام پیش تو شرمنده می شم

چرا چرا هیچگاه نتوانستم از چشمانت به راز درونت پی ببرم چرا هیچوقت نخواستم قبول کنم که شاید این فقط احساس من است و تو ممکن است این چنین نباشی ولی این را همیشه می دانم که یک نیرو که نمی شود بر آن اسمی گذاشت همیشه مرا به سوی تو کشاند در هر لحظه و در هر زمان چه تو را دیدم چه تو را ندیدم همیشه به یادت بودم و خواهم بود هر گاه جرأت آن را پیدا کردم که چشمان تو را نگاه کنم فقط در آن احساس می دیدم تو تنها کسی بودی که من نتوانستم از چشمانش به راز درونش پی ببرم نخواستم که در آنها تردید و دودلی را ببینم و هرگز هرگز نخواستم که قبول کنم که روزی این چشمها به من دروغ بگویند و عاشق نباشند . این را بدان که هیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد تو همیشه و در هر لحظه با منی پس هیچ وقت از من نخواه که تو را به فراموشی بسپارم برایت آرزوی موفقیت دارم در هر کحا که هستی موفق و خوشبخت باشی به فکر من هم نباش

همان طور که سالها را سپری کرده ام مابقی عمرم را هم سپری خواهم کرد با عشق و با یاد تو

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

چرا؟! | شنبه ششم تیر 1388 | 14:27 

چرا به یکباره طوفان جدایی وزیدن گرفت و مرا در گرداب ناکامی ها سرگردان ساخت وکاخ رویاها و آرزوهایم را در هم کوبید وحتی خاکستری هم از آن به جا نگذاشت؟

چرا آهنگ و ناقوس جدایی غمگین ترین و آشفته ترین آهنگ هاست؟

چرا جدایی کلامی است که تن هر کس را به لرزه می اندازد ؟

چرا جدایی مثل طوفان سرد و بی عاطفه است، طوفانی که به دریا حمله ور می شود وموج های آن شن های ساحل را از هم جدا می کند.

         

             اینک جدایی سد استوار عشق و محبت را درهم ریخته...

 

 چرا رفتی؟ چرامحبت را از من خریدی و در عوض جدایی را به من فروختی و رفتی؟...

چرا رفتی بدون آنکه بدانی دلی لحظه به لحظه دنبال توست...

اما چاره چیست که می بایست این بار هم تسلیم دست سرنوشت شوم و زخمی جدید را بر دلم تحمل کنم.

تو راهت را در پیش گرفتی و رفتی...هدفت معلوم بود؛ اما من، باهدفی نامعلوم راهی را در پیش گرفتم که روزی به غربت و مرگ منتهی میشود؛ مرگی در غربت!...

دلم می خواهد بدانی در این روزها دل من طوفانی است، طوفانی از موج ابرها، ابرهای گریان...می خواهم همچون ابرهای دردناک پاییز بگریم...

 

  مهربانم:

             تو را بعد از خدا به دست نیلوفرهای آبی مرداب بی روح زمان می سپارم.

من می روم تا  رازهای زندگیم را در خلوت شب با نگاه مهتاب باز گویم.

افسوس ؛...افسوس که ندانستی و ندیدی که در ژرفای قلبم و در عمیق ترین نقطهء دلم ،عشق به تو پاک وصادقانه است،

 تو ندانستی که من نامت را با وجود پر تلالو نور مهتاب مقایسه کردم تا با شبنم مهر،دلم را به هوایت شستشو دهم و درآسمان آبی عشق، پرنده های رویاهایم را به پرواز درآورم.

تو ندانستی در آن لحظه که می روی چشمانی منتظر بدرقهء راهت بود و در دل کورسویی از امید به بازگشت تو داشت...

اری مگر بارها این جمله را از من نمیشنیدی که<مرا کم اما همیشه دوست داشته باش> ولی آخه چرا؟!

حال که روزگارم به سردی رو نهفته ، چون ستارگان کور در غبار کهکشان سرنوشت می روم و از دیده پنهان می شوم.

آری ؛ می روم حتی بدون آنکه سایه ای از خود بر روی دیوارهای پر عشق و خاطره به جای بگذارم...

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

انتظار یخ زده | سه شنبه پنجم خرداد 1388 | 15:19 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر

قصه مرد منتظر همچنان ادامه دارد...

اما نه!
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

اری دیگر پایان راه است

 

...

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

سکوت دل | یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 | 0:59 

دلم ميخواد از دل بگم و از اونچه توش ميگذره از دل بگم و

 از بهونه هاش از ديوونگي هاش

از چشمها اين آئينه هاي راستگو ي هميشگي از دل شكستن از بي وفايي

دلم ميخواد از آدمها بگم از دنياشون ازبي معرفتيشون از بيمراميشون

راحته تو حرف نه؟آره .... راحته شايد چون حرفن راحتن بري تو بحرش....

از دلخوشي گفتن آسونه ولي به چي دل خوش كردن .... دلخوش بودن

 قبلنا يه جايي ياد گرفتم

هركس چرايي دارد دنبال چگونه اي ميگردد من چرا زياد دارم

خصوصا الان كه از تو بيخبرم كجايي پس چرا نميرسي به من؟؟؟

اين آهنگه وبلاگ حرفهاي دلمو مبزنه يه دوستي ميگفت وقتي دلش ميگيره

به اين گوش ميده جالبه ميدوني

من هروقت دلتنگ تو ام به اين گوش ميدم

من قصه رو خوندم از اول تا آخر به قول يكي اهلي وجودت شدم آخرش...آخرش...

من هموني بودم كه از خدا رسيده بودم يا توگل شقايقم بودي نميدونم چرا؟؟؟

خوب شايد نتونستم اهليت كنم.آره درستش همينه من تو غربت وجودم نتونستم

 پيدات كنم نتونستم اوني بشم كه تورواز خدا بخوام شايدم...

ميدونم توقع زياديه ولي ميخوام برا يه بارم كه شده حرف دلمو گوش بدي

 ولي با گوش دل چون آنچه اصل است با گوش سرشنيده نميشه...

 

نمی دانم چه حسی هست این عاشقی؟

وقتی می نشینم ، وقتی راه می روم 

 وقتی می خوابم دوستت دارم

وقتی صدایی می اید دوستت دارم 

 وقتی سکوت است دوستت دارم

 

چه می کنی با من که چنین راحت همیشگی شده ای ؟

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |

غوغای عشق | شنبه پنجم اردیبهشت 1388 | 23:27 

صدای سکوت فضای غمگین قلبم را پیچیده ،

 تنهایی آمده و وجودم را با سردی وجودش پریشان کرده...

من در اوج بی کسی ام ، کسی نیست

اینجا جز تنهایی که همدرد من است !

برایم میخواند آوازی با صدای آرامش ،

 میداند که در قلبم چه میگذرد و میخواند راز درونی ام را !

در این آرامش ظاهری و ناخواسته ام ،

باطنی اشتفه دارم ، از صدای آواز عشق بیزارم

که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است !


من در اوج تنهایی ام و تنهایی در اوج خوشحالیست ،

 زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد !

وقتی به درد دل تنهایی گوش میکنم

با خود میگویم ای کاش که از آغاز تنها بودم که اینگونه در غم پایان ننشینم !

آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد ،

بقرار وبی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد !

با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی  رفیقم ،

 او هم درد مرا میفهمد و هم من راز تنهایی را از نگاه پرنده تنها میخوانم !

دیگر شب و روز درد مرا نمیفهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است ،

ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند

 و خورشید به آن سو می تابد که کسی انجا به انتظار نشسته است !

من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی، 

 در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست !

گرچه پر از درد است اما باید سوخت ،

گرچه تلخ است اما باید طعمش را چشید !

تنهایی زودگذر است ، اما گذر همین چند لحظه مرا می آزارد !

خواستم به فردا امید داشته باشم ،

 غروب که رسید مرا از فردا نیز ناامید کرد !

به انتظار طلوعی دیگر مینشینم ،

یک شب دیگر در اوج تنهایی و شاید یک آغاز دیگر در فصل عاشقی !

 

 

آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد

 

                      بیقرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد !

 

دلشكسته اي به نام چکاوک شکسته پر | لينک ثابت | موضوع: |